به نام یگانه ماندگار جهان

 

گاهی به این می اندیشم که زمان با برخی از اتفاق ها چه می کند ؟ جواب همیشه روشنی ندارم اما می دانم برخی از اتفاق ها با زمان چه می کنند !

 

دستهایت چه خوب می فهمند عشق دردی است پا و سر آتش

ماه افتاده توی آب ولی " ماه" مشغول غسل در آتش  

زخم مثل عروس خوشبختی روی پیشانی تو می رقصد

چشم های به خون نشسته ی تو مستی آتش است بر آتش

ماهی قرمز اساطیری ! شک نکن تنگ کوچکی است فرات

عکسی از آب دارد و در او زندگی کرده بیشتر آتش

از تماشای آب می ترسم ، این چه قانون وحشت انگیزی است

" تا بخواهند شعله را بکشند آب می ریختند بر آتش"

آب می برد و شعله می بارید ، آب می برد و تیر می نوشید

" دست " برداشت از " تن" تاریخ ، دست بردار خیره سر ! آتش!

به سرش زد جنون و دنبالت مثل دیوانه ها به راه افتاد

به هوایت به سمت خیمه دوید ، مست! دیوانه! در به در ! آتش

خاک بر سر شد آتش و یک عمر جگرش بی قرار می سوزد

چون درختی که دسته ی تبر است از خودش می خورد تبر آتش

 

|+| نوشته شده توسط مریم محمدیان در چهارشنبه 1390/09/16  |
 
 

به نام یگانه ماندگار جهان

 

پس از مدت ها با ترانه ای از راه آمده ام :

 

هنوز از من تو رو می خواد من ِ در تو گرفتارم

کنار رد پام دارم صدای پاتو می یارم

تو از من در گریز و من فقط دور تو می گردم

فرار از سایه ممکن نیس ٬ حلالم کن که ناچارم

نه می میرم ٬ نه می مونم ٬ تقلا کن که من باشم

پُر از هذیون موهاتم شبایی که نفس دارم

نمی تونم رها باشم از این زنجیر تو در تو

هوامو داری می دونم نفس هامو که میشمارم

رها کن بند موهاتو که شب سرریز شه از شب

بذار از توی تاریکی تن ِ خورشیدو بردارم

کبوتر ٬ آب ٬ ابریشم ٬ صنوبر ٬ چشمه ی مهتاب...

چقد اسمت فراوونه توو این آشفته بازارم

اگه می بینی دنیامو توو آغوش تو می بینم

دارم دیوونگی هامو به پای عشق می ذارم

|+| نوشته شده توسط مریم محمدیان در یکشنبه 1390/08/22  |
 
 

به نام یگانه ماندگار جهان

 

سلام .

یه مدتی نبودم  دلیل خیلی خاصی هم نداشت یه خرده مسایل شخصی گرفتارم کرده بود که شکر خدا سرم داره خلوت تر میشه و به زودی با شعر بر می گردم .

از همه ی دوستانی که تو این مدت به این خونه سر زدن سپاسگزارم و امیدوارم بتونم لطفشونو جبران کنم .

قول میدم به زودی به همه ی دوستانی که کامنت گذاشتن حتما سر بزنم  و امیدوارم که این دیرکرد منو به بزرگی خودشون ببخشن.

اما اون چیزی که امروز منو پای سیستم کشونده شعر نیست .من خیلی اهل کنگره نیستم و اهل تبلیغ کنگره هم نیستم اما بعد از مدت های زیادی تو گرگان داره یه کنگره ملی برگزار میشه که امیدوارم واقعا ملی باشه . منم  تصمیم گرفتم این کنگره رو تو وبم تلبیغ کنم - به این میگن ناسیونالیست - .

خوب اخبار کنگره :

کنگره ی ملی خلیج فارس - البته بر حسب همون حس ناسیونالیستی دوست داشتم کنگره ی خزر بود-

آدرس : استان گلستان -گرگان -خ لشگر- اداره کل فرهنگ و ارشاد استان گلستان

تلفن : ۲۲۵۱۱۳۲۱-۲۲۲۰۲۶۶- با پیش شماره ۰۱۷۱  و داخلی ۲۳۰

مهلت ارسال آثار  تا ۲۰ مهر ماه ۱۳۹۰ و زمان برگزاری ۱۸ آبان ۱۳۹۰ .

سایت خبر رسانی :  ershadnews.ir و  Golestan.farhang.gov.ir  

قالب اشعار  هم میتونه کلاسیک باشه هم سپید و هر شاعر میتونه حداکثر ۳ اثر بفرسته.

|+| نوشته شده توسط مریم محمدیان در سه شنبه 1390/06/08  |
 
 

 

به نام یگانه ماندگار جهان

 

این پست رو تقدیم می کنم به حریر آبی نزدیکم که گاهی دلربا

می شه و گاهی ...

 

و اما غزل :

 

قد راست کردی تا سونامی ها به پا خیزند

دروازه هایت آب های زلزله خیزند

هرگز رها از آسمان خود نخواهی شد

تا موج ها و صخره ها با هم گلاویزند

فکر ترک های لب البرز باش و بعد

بگذار قدری موج هایت از تو بگریزند

بگذار قدری باد دریا را بجنباند

بگذار قدری آب ها از خاک برخیزند

البرز را در خود بپیچان عنکبوت پیر !

تا کوه و دریا ناگهان در هم بیامیزند

مادر بمان ! آغوش وا کن ! روسری آبی !

تا گوش ماهی ها به پستانت بیاویزند

وقتی خزر در چشم هایم تار می بندد

مازندران ٬ گیلان ٬ گلستان ٬ اشک می ریزند

 

|+| نوشته شده توسط مریم محمدیان در یکشنبه 1390/03/01  |
 
 

 

به نام یگانه ماندگار جهان

سلام .

آغاز سال نود با یه غزل :

باید به فکر شانه های دیگری باشی٬ من شانه هایم استخوان هایش ترک خورده 

دیوار چین هم گاه گاهی تکیه بر من داشت حالا چه می خواهی از این باغ شتک خورده؟!

گاهی برای خستگی در کردنم فکری مثل نشستن گوشه ی یک نیمکت دارم

اما تو مشتی موریانه با خود آوردی که پایه های نیمکت را نم نمک خورده

حوا شدم تا فکر آدم بودنم چیزی مانند رویا باشد و قدری رها باشم

انسان شدن سخت است ٬ حق دارم که بگریزم ٬ روح مرا این دردهای مشترک خورده

باید خدایی پشت این دیوارها باشد ٬ باید تو باشی یا خبر از بودنت باشد

دارد به شیشه مشت می کوبد سرآسیمه حتما خبر هایی به گوش قاصدک خورده

عکس من از تاریکخانه در نمی آید ٬ چشمان عکسم زیر نور روز می سوزد

چشمان من دیگر نمی بینند یک عمرست بر سفره ی خفاش ها نان و نمک خورده

گل های شال ترمه ام از شاخه می افتند این رو زها داغند ٬ تب دارند ٬ می سوزند

باران نمی آید ٬ نمی آید ٬ نمی آید ... انگار تیری بر گلوی داروک خورده

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم محمدیان در چهارشنبه 1390/01/17  |
 

 

به نام یگانه ماندگار جهان

 

سلام.

این آخرین پست امسال این وبلاگه . شاید خیلی زود باشه اما ازهمین

الان میگم اگه بهاری دارید مبارک باشه و اگه ندارید آرزو می کنم که

زمان هر چه زودتر دست از خساست برداره و یه بهار زیبا واستون

هدیه بیاره .

 

و اما ترانه ای از هیچ بر هیچ :

 

دست خودم که نیستش ٬ نمی تونم بخندم

به " هیچ" و " پوچ " و "خالی " چه جوری دل ببندم؟

چه اتفاق خوبی ! یه قفس طلایی!

توش که می شینی انگار یه "هیچ ِ" راه راهی

میشکنه ماهو وقتی سنگو ببوسه برکه

انار سرخ غصه توی دلم می ترکه

ماهو می گیرم از آب ٬ می ریزمش تو فنجون

شکل یه "هیچ ِ" تازه س ماه لب طاقچمون

شکسته های اونو کوک می زنم دوباره

پسش می دم به برکه که تو دلش بذاره

کار شب و روزمه ٬ می لرزه بند بندم

به " هیچ " و "پوچ" و " خالی" بد جوری دل می بندم

 

|+| نوشته شده توسط مریم محمدیان در دوشنبه 1389/12/09  |
 
 

 

به نام یگانه ماندگارجهان

 

جز شعر چیزی ندارم که بر زخم هایی که گاه هدیه ی دوستانم هستند بگذارم.

 

و اما زخم :

 

سخت است وقتی از نوازش زخم برداری

هر بوسه بر پیراهنت زخمی شود کاری

اصلا به جای مرهم اینجا یادمان دادند :

" باید به روی زخم  هایت زخم بگذاری"

با خنده ی گل زخم هایش می کند گاهی

گلدوزی شال حریرت آبرو داری

هر کوه مثل تاولی بر خاک می روید

تا پای رفتن را به دست خاک بسپاری

تاول به تاول جاده را بی کفش می بردم

"تبعید" را گفتم : ( سفر/ از روی ناچاری)

دارم به جایی می رسم که خنجری هر روز

با زخم هایم می کند همزاد پنداری

شب با جذام تازه ای می آید و آخر

یا درد شعرم می کشد یا زخم بیداری  !

 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم محمدیان در چهارشنبه 1389/10/22  |
 
 

 

به نام یگانه ماندگار جهان

 

دوباره سلام .

بعضیا میگن با شخصیته ٬ بعضیا  میگن متینه ٬ بعضیا میگن ساکت و منزویه ٬ بعضیام میگن خودشو میگیره ٬ نمی دونم اما از وقتی باهاش آشنا شدم ازش فقط مهربونی دیدم ٬ من میگم مهربونه ٬ اسمشم گذاشتم نازخاتون٬ یعنی اینجوری صداش می کنم.

 

این شعرمو واسه احساس ناگهان  نازخاتون گفتم .

تقدیم به زهرای مهربانم :

 

می ترسم عاشقانه که بنویسم دست دلم برای تو رو باشد

بیچاره حرف عشق که مجبور است حیران میان قلب و گلو باشد

می ترسم عاشقانه که بنویسم از من بپرسی : آی! غزلبانو!

آیا درست بود فقط چشمت تکرار راز های مگو باشد ؟

تو می رسی دوباره و مجبورم پنهان کنم ضمیر " تو " را درشعر

باید ضمیر ساده ی سوم شخص بنشیند و به جای "تو" ٬ "او" باشد

با سایه ات نخند که می ترسم از من تو را بگیرد و گم باشی

هر وقت سایه گفت: " بیا با من!" تو اخم کن به سایه ٬نگو : "باشد!"

این سایه ی ظریف کنارت کیست ؟ اصلا بگو چگونه دلت آمد

وقت زیارتت مژه های من دائم به فکر غسل و وضو باشد ؟

تو دور می شوی و ضمیر "او " اشک مرا گرفت به انگشتش

بیچاره حرف عشق که مجبور است حیران میان قلب و گلو باشد!

 

------------------------------------------------------------------------------

 پ. ن. ربط نداره اما به یه بنده خدایی  گفتم تنبل ! میگن طعنه نزن سرت میاد ها ! به تاریخ به روز کردن وبم که نگاه میکنم می بینم ههههههیییییییییییییییی!

|+| نوشته شده توسط مریم محمدیان در یکشنبه 1389/09/21  |
 
 

به نام یگانه ماندگار جهان

 

می ریزم از همین آستانه ای که باید مرا برای پرواز آماده کند ٬ به من بال می دهد و آسمانی که گاه گاه ابری می شود .

 

در آستانه شعر ایستاده ام و شهرم را نفس می کشم :

 

این شهر خفته در هیجان مادر من است

از زخم های پیر هنش شیر می خورم

تاریخ ٬ فیلم رو به عقب ٬ در سکانس بعد

محکم به شانه های اساطیر می خورم

 

مردی بلند می شود و شاه بیت من

آغاز ماجرای من و چشم های توست

تکرار سیب سرخ که می افتد از درخت

این جاذبه حکایت « من پا به پای تو » ست

 

کوچه به کوچه سایه ام آواره می شود

شهری درون سینه ی من تیر می کشد

عطر تو باز توی سرم / گیج می رود

گرگان مرا دوباره به زنجیر می کشد

 

مثل سقوط ساده ای از ارتفاع آه

اسم تو ٬ توی بستر من پرسه می زند

بیچاره سیب سرخ که از گونه سبز شد

دستت جنون گرفته و یک ٬ دو ٬ سه ...

                      می زند!

 

من سیم آخریست که خود را به خود زده

گرگان هنوز مزه ی زنجیر می دهد

دستان شهر عاشق موهای من شده

دارد به گوشه ی کفنم گیر می دهد

 

عکس مرا که روی خیابان شناور است

در قاب چشم های کبوتر گذاشتند

آخر شبیه دختر گیسو بریده ای

من را میان سینه ی مادر گذاشتند

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن : گرگان شهری است که اولین گریه ام را بعد از تولد در آن تجربه کرده ام و تا کنون مرا در آغوش دارد. 

 

 

|+| نوشته شده توسط مریم محمدیان در سه شنبه 1389/06/30  |
 
 

به نام یگانه ماندگار جهان

 

با اشاره آغاز می شوم وقتی انگشت سبابه ام صبح را با دهان خورشید مزه می کند.

رفتنم بی نگاه اتفاق افتاد اما برگشتنم با چلچراغی از چشم .

 

ترانه ام را دریابید :

 

لا لا لا لا نمی شناسه چشای سرزمین من

چشاشو هم نمی ذاره خدای سرزمین من

لا لا لا لا ٬ لا لا لا لا چشاش همیشه بیداره

یه آهو بره رو تنها تو گرگا جا نمی ذاره

کفن می پوشه هر روز و به داغ تازه می خنده

گلوله کادو می پیچه به هر گهواره می بنده

لا لا لا لا ٬ لا لا لا لا ٬ تنش مجروحه ٬ تب داره

داره می سوزه زخماشو کسی مرهم نمی یاره

چقد طولانیه برف زمستونش ٬ چه دلگیره

توی سرما گرفتاره ٬ بخوابه زود می میره

لا لا لا لا ٬ لا لا لا لا ٬ نخوابی نازنین من

لا لا لا لا ٬ لا لا لا لا ٬ نخوابی سرزمین من

|+| نوشته شده توسط مریم محمدیان در شنبه 1389/06/06  |
 
 
بالا